صباناز

اهنگ های کریس دبرگ
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
 

سلامی دوباره

امروز ٢ تا شعر انگلیسی براتون گذاشتم که کریس دبرگ اجراشون کرده . ادرس سایتی را هم که میتونید اونها را دانلود کنید میزارم.ارزشش را داره.

I Will 
From At The End Of A Perfect Day
by Chris de Burgh 

 

I'm going to an island
Where the sun will always shine
Where the moon is always riding on the sea
And when I go I'll leave behind
These chains that hold me down
The time has come to set my spirit free
Ah, ah ... I will
    
And there beside a mountain stream
I'll build a house of stone
And work the wood of cedar, pine and fir
And then I'll make a garden
And I'll plant a field of corn
Press my hands deep into Mother Earth

Ah, ah ... I will
Yes I will
Oh I will
Just to be a part of Nature once again
I want to be a part of Nature once again
And I will...

And then I'll teach my children love
Like every father should
For we are part of every living thing
And speak of half-forgotten words
Like peace and joy and good
For the world can only live when love can sing

Ah, ah ... I will
Oh, yes I will
I will
And they will be a part of Nature once again
Oh they will feel a part of Nature once again
The time is now
Just to be a part of Nature once again
And I will, ah ah, someday I will, someday I wil

 

The Same Sun
From Quiet Revolution

by Chris de Burgh 
 

I cannot sleep tonight, I have you on my mind
Even the wind is calling your name
Though you are far away, I feel that you are near
Whispering words from over the sea
And if you wake in your night,remember that I will be here

And like the same sun, that's rising on the valley with the dawn
I will walk with your shadow and keep you warm
And like the same moon, that's shining through my window here tonight
I will watch in your darkness, and bring you safely to the morning light

Where there is love like this, forever, for all time
I will be there, wherever you lie
And where there are hearts that live together in one soul
Nothing on earth will keep us apart
And if you're crying inside, remember that I will be here

And like the same sun that's rising on the valley with the dawn
I will walk with your shadow and keep you warm
And like the same moon that's shining through my window here tonight
I will watch in your darkness, and bring you safely to the morning light
I Love you, I love you, I love you

And if you're crying inside, remember that I will be here

And like the same sun, that's rising on the valley with the dawn
I will walk with your shadow and keep you warm
And like the same moon that's shining through my window here tonight
I will watch in your darkness and bring you safely to the morning light

Same sun, same moon
Same sun, same moon
Same soul, same heart
Same World, same stars - you will be forever in my world

Same sun, same moon
Same sun, same moon
Same soul, same heart, oh, I love you I love you I love you
Same world, same stars - you will be forever in my heart


 دانلود آهنگ



Carry Me (Like A Fire In Your Heart)

from Flying Colours
by Chris de Burgh 
 

   There is an answer, some day we will know
And you will ask her, why she had to go
We live and die, we laugh and we cry
And you must take away the pain
Before you can begin to live again

So let it start, my friend, let it start
Let the tears come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart
Carre me like a fire in your heart

There is a river rolling to the sea
You will be with her for all eternity
But we that remain need you here again
So hold her in your memory
And begin to make the shadows disappear

Yes let it start, my friend, let it start
Let the love come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart

So let it start, my friend, let it start
Let the love come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart:

اینم سایت دانلود اهنگها: www.sarapoem.com

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
سلام دوستان
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 

مدتی بود که نتونستم مطلب جدیدی روی وبلاگ حقیرم بزارم .حالا میخواهم چند تا مطلب کوتاه وچند تا ادرس سایت برای شما عزیزانی که اتفاقی به وبلاگ من سر میزنید بزارم.


As days go by, my feelings get stronger,


To be in ur arms, I can't wait any longer.


Look into my eyes & u'll see that it's true,


Day & Night my thoughts r of U..

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
 

 

 

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "

- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .
- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .
دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "
- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .
- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.
- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .
با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ "
- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.
- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.
پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟
- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .
- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:
- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.
-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .
سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .
-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .
دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :
- بفرمایید.
دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.
- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.
- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .
دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .
- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .
دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ،دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . پاسخ داد:
- بله؟
صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .
- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟
- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .
- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟
- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...
- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

 

 


 
comment نظرات ()

 
داستانهای جالب
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
 

داستان

 

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی.


نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.


 

************ ******

 

چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون...

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...

دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس کرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟

چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!

 


 
comment نظرات ()

 
ماه من
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱
 

ماه من

 

 

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر که هنوز٬

بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

غم و اندوه ٬ اگر هم روزی ٬ مثل باران بارید

با دل شیشه ای ات ٬ از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا

چشم شادی وا کن و بگو با دل خود

که خدا هست هنوز

 

 (نمیدونم شاعرش کیه)سوال

 

 


 
comment نظرات ()

 
شکیبایی جاودانه شد.
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
 

وقتی جمعه عصر خبر درگذشت خسرو شکیبایی را شنیدم شوکه شدم.باورم نمیشد.باز هم بزرگی رفت و تازه دیگران به فکر اون و کارهاش افتادند.

نمیدونم چی بگم ولی امیدوارم قدر آنهایی که هستند را بدونیم.روحش شاد و بهشت برین منزلش باد...


صدای گرمش هنوز در گوشهایم طنین انداز مانده است :

شعر زیر از آلبوم نشانی ها است ، که با صدای خسرو شکیبایی شنیده ایم

آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.


یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را!
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند


 
comment نظرات ()

 
تا خدا هست...
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
 

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند


لحظه ها عریانند

بر تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز


تو به آیینه

نه

آیینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد


گنجه های امروز، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش

ظرف امروز ولیکن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید، در این خانه بر او باز مکن


تا خدا یک رگ گردن باقیست

تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده


 
comment نظرات ()

 
محشر کبری
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

یه شب که من حسابی خسته بودم همینجوری چشمام رو بسته بودم
سیاهی چشمام یه لحظه سر خورد یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده محکمه الهیی برپا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن ردیف ردیف مقابلش وایستادن
چرتکه گذاشته و حساب می کنه به بنده هاش اتاب خطاب می کنه
می گه چرا اینهمه لج می کنید راهتون رو بی خودی کج می کنین
آیه فرستادم که آدم بشین با دلخوشی کنار هم جمع بشین
دلای غم گرفته را شاد کنید با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشالله گفتم نیافریده باریکالله گفتم
من که هواتون رو همیشه داشتم حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید نشتستید و خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خدوش خدا شد از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی این همه دین و مذهب دروغی
حقیقتا شما ها خیلی پستین خر نباشین گاو و نمی پرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق بجانب هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چراهیچکی روسری سرش نیست پس چرا هیچ کی پیش همسرش نیست
چرا زنا اینجوری بد لباسن مردای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن اینجاکه فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می چرخن نمی دونم چشه آهان می خواد یواشکی جیم بشه
دید یکمی سرش شلوغ خدا یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراول ها چندتا بهش ایست دادن یارو وا نیستاد تا جلوش وایستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید گفت ببرید وصول کنید خوش باشید
دلم واسه حوری ها لک زده دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوری دلگیر میشه تو روخدا بزار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم با رشوه خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن توی جهنم اون رو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می زد داشت روی اعصاب ها تلنگر می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن بگیر بشین این همه کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه ی تو پراز کارای زشته کی به تو گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدمهای باحاله ولت کنم بری بهشت محاله
یادته که چقدر ریا می کردی بنده های ما رو سیاه می کردی
تا یه نفر دور و برت می دیدی چقدر والضالین رو می کشیدی
اینهمه که روضه و نوحه خوندی یه لقمه نون دسته کسی رسوندی
خیال می کردی ما حواسمون نیست نظم و نظام هستی کشکی کشکیست
هرکاری کردی بچه ها نوشتن می خوای برو خودت ببین تو زونکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه صبرش یدفعه سر می رفت تا فرصتی گیر می اورد در می رفت

قیامته اینجا عجب جاییه جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش اوردن کشون کشون همه رو پیش اوردن
گفتم اینها رو که قطار کردن بیچاره ها مگه چیکار کردن
ماموره گفت می گم بهت من الان مفسد فی الارض که می گن همین هان
گفت اینها بهشت فروشی کردن بی پدرا خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها کفر خدا رو درآوردن اینها
بد جوری ژاندارک و اینا چزوندن زنده تو آتیش اون رو سوزوندن
روی زمین خدایی ریشه کردن خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاهت رو صاف کن بهت می گه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن شما بگو اینها چیکاره بودن

خیام اومد یه بطری هم تو دستش رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد و با صدای محکم گفت این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو نه عربده کشیده نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه خودم هواش رو داشتم اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبر دار دادن نشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اونو اومد رفت روی چهارپایه و چندتا صور زد
دیدم دارن تخت رون میارن فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا تو محشر این کارا چیه خدایا
فکر می کنید داخل اون تخت کی بود الان می گم یه لحظه اسمش چی بود
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد همون که این لامپ ها رو اختراع کرد
همون که کارش عالی بود اون دیگه بگید بابا توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا یه راست برو بهشت پیش انبیبا
وقت رو تلف نکن توماس زود برو به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل یه وقت نری می افتی می گم هوایی ببرن و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه گفت که مفهوم عدالت اینه
توماس ادیسون که مسلمون نبود این بابا که اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر نه شمر می دونست چیه نه خنجر
یه رکعت هم نماز شب نخونده با سیم میما شب رو به صبح رسونده
حرف های یارو که به اینجا رسید خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جابجا کرد یه کم به این حاجی نیگاه نیگاه کرد
از اون نگاه های عاقل اندر صفیه اش رو باید بیارم اینور
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خر هایی هستید بابا عجب جونرهایی هستید
شمر اگر بود آدلف هیتلر هم بود خنجر اگر بود روولور هم بود
حیفه که آدم خودش رو پیر کنه و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
می گید توماس من مسلمون نبود اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولاً از کجا می گید این حرف رو در بیارید کله زیر برف رو
اون منو بهترا ز شما شناخته دلیلشم این چیزایی که ساخته
درست گفته ام عبادت کنید نگفته ام به خلق خدمت کنید
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم اونم تو آسمون ها کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمی دونید چقدر به من کمک کرد
تو دنیا هیچ کی به چراغ نبوده یا اگر هم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرها ساخته اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه هاله ای باهاشه چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم دهانش رو اورد کنار دوشم
گفت تو که کلت پر قرمه سبزی وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست
اون که نشسته یک مقام والاست مترجمه رفیق حق تعالاست
خود خدا نیست نماینده شه مورد اعتمادشه بنده شه
خدای لم یلد که دیدنی نیست صداش با این گوش ها شنیدنی نیست
شما زمینی ها همش همینید اونور میزی رو خدا می بینید
همینجوری میخواست بلند شه نم نم گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم.

 

برگرفته از سایت ٧ تیر


 
comment نظرات ()