صباناز

محشر کبری
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

یه شب که من حسابی خسته بودم همینجوری چشمام رو بسته بودم
سیاهی چشمام یه لحظه سر خورد یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده محکمه الهیی برپا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن ردیف ردیف مقابلش وایستادن
چرتکه گذاشته و حساب می کنه به بنده هاش اتاب خطاب می کنه
می گه چرا اینهمه لج می کنید راهتون رو بی خودی کج می کنین
آیه فرستادم که آدم بشین با دلخوشی کنار هم جمع بشین
دلای غم گرفته را شاد کنید با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشالله گفتم نیافریده باریکالله گفتم
من که هواتون رو همیشه داشتم حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید نشتستید و خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خدوش خدا شد از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی این همه دین و مذهب دروغی
حقیقتا شما ها خیلی پستین خر نباشین گاو و نمی پرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق بجانب هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چراهیچکی روسری سرش نیست پس چرا هیچ کی پیش همسرش نیست
چرا زنا اینجوری بد لباسن مردای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن اینجاکه فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می چرخن نمی دونم چشه آهان می خواد یواشکی جیم بشه
دید یکمی سرش شلوغ خدا یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراول ها چندتا بهش ایست دادن یارو وا نیستاد تا جلوش وایستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید گفت ببرید وصول کنید خوش باشید
دلم واسه حوری ها لک زده دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوری دلگیر میشه تو روخدا بزار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم با رشوه خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن توی جهنم اون رو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می زد داشت روی اعصاب ها تلنگر می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن بگیر بشین این همه کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه ی تو پراز کارای زشته کی به تو گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدمهای باحاله ولت کنم بری بهشت محاله
یادته که چقدر ریا می کردی بنده های ما رو سیاه می کردی
تا یه نفر دور و برت می دیدی چقدر والضالین رو می کشیدی
اینهمه که روضه و نوحه خوندی یه لقمه نون دسته کسی رسوندی
خیال می کردی ما حواسمون نیست نظم و نظام هستی کشکی کشکیست
هرکاری کردی بچه ها نوشتن می خوای برو خودت ببین تو زونکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه صبرش یدفعه سر می رفت تا فرصتی گیر می اورد در می رفت

قیامته اینجا عجب جاییه جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش اوردن کشون کشون همه رو پیش اوردن
گفتم اینها رو که قطار کردن بیچاره ها مگه چیکار کردن
ماموره گفت می گم بهت من الان مفسد فی الارض که می گن همین هان
گفت اینها بهشت فروشی کردن بی پدرا خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها کفر خدا رو درآوردن اینها
بد جوری ژاندارک و اینا چزوندن زنده تو آتیش اون رو سوزوندن
روی زمین خدایی ریشه کردن خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاهت رو صاف کن بهت می گه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن شما بگو اینها چیکاره بودن

خیام اومد یه بطری هم تو دستش رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد و با صدای محکم گفت این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو نه عربده کشیده نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه خودم هواش رو داشتم اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبر دار دادن نشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اونو اومد رفت روی چهارپایه و چندتا صور زد
دیدم دارن تخت رون میارن فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا تو محشر این کارا چیه خدایا
فکر می کنید داخل اون تخت کی بود الان می گم یه لحظه اسمش چی بود
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد همون که این لامپ ها رو اختراع کرد
همون که کارش عالی بود اون دیگه بگید بابا توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا یه راست برو بهشت پیش انبیبا
وقت رو تلف نکن توماس زود برو به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل یه وقت نری می افتی می گم هوایی ببرن و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه گفت که مفهوم عدالت اینه
توماس ادیسون که مسلمون نبود این بابا که اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر نه شمر می دونست چیه نه خنجر
یه رکعت هم نماز شب نخونده با سیم میما شب رو به صبح رسونده
حرف های یارو که به اینجا رسید خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جابجا کرد یه کم به این حاجی نیگاه نیگاه کرد
از اون نگاه های عاقل اندر صفیه اش رو باید بیارم اینور
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خر هایی هستید بابا عجب جونرهایی هستید
شمر اگر بود آدلف هیتلر هم بود خنجر اگر بود روولور هم بود
حیفه که آدم خودش رو پیر کنه و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
می گید توماس من مسلمون نبود اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولاً از کجا می گید این حرف رو در بیارید کله زیر برف رو
اون منو بهترا ز شما شناخته دلیلشم این چیزایی که ساخته
درست گفته ام عبادت کنید نگفته ام به خلق خدمت کنید
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم اونم تو آسمون ها کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمی دونید چقدر به من کمک کرد
تو دنیا هیچ کی به چراغ نبوده یا اگر هم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرها ساخته اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه هاله ای باهاشه چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم دهانش رو اورد کنار دوشم
گفت تو که کلت پر قرمه سبزی وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست
اون که نشسته یک مقام والاست مترجمه رفیق حق تعالاست
خود خدا نیست نماینده شه مورد اعتمادشه بنده شه
خدای لم یلد که دیدنی نیست صداش با این گوش ها شنیدنی نیست
شما زمینی ها همش همینید اونور میزی رو خدا می بینید
همینجوری میخواست بلند شه نم نم گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم.

 

برگرفته از سایت ٧ تیر


 
comment نظرات ()