صباناز

تا خدا هست...
نویسنده : مهرانگیز دادایی - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
 

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند


لحظه ها عریانند

بر تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز


تو به آیینه

نه

آیینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد


گنجه های امروز، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش

ظرف امروز ولیکن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید، در این خانه بر او باز مکن


تا خدا یک رگ گردن باقیست

تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده


 
comment نظرات ()